خرید بک لینک
سلام. صبح به خیر.هوا خیلی گرم شده و اتاق محل کار من هم خیلی گرمه. دیگه باید کولرهارو راه بندازند. هرچند کولر که روشن بشه ، مشکلات کولری من شروع میشه.(سرما، آبریزش بینی، لرز و استخوون درد).خیلی دلم میخواست این آخر هفته میرفتم تهران خرید مانتو، ولی یاد

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:38

گاهی  به یه شخص ناوارد و نا آگاه سمتی داده میشه تا تصمیم های مهمی بگیره اما همین شخص به علت عدم اطلاعش از شرایط، تصمیماتی میگیره که تمام اطرافیان رو به زحمت و دردسر میندازه.

حالا  این وسط دردسر توجیه دیگران رو بگو. توجیه اینکه این آدم چه لطمه ای به سازمان میزنه و توجیه مسائل ساده ای که برای این فرد اصلا قابل درک نیست.

خدا به داد ما برسه.

خدا به داد من برسه با این وضعیت کار کردن.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:38

با مادر صحبت میکردم. گفت فلان کَسَک که دخترش با من همسن و هم مدرسه ای بود، حالم را پرسیده. از کارم سوال کرده و شرایط زندگیم.گفته که دختر و دامادش با مدرک فوق لیسانس و حقوق چندرغاز دیگر از دویدن ها و سگ دو زدن ها خسته شده اند و وکیلی گرفته اند تا کاره

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:38

دو روز گذشته خیلی سخت گذشت. حتی یک لحظه از فکر روژین  (نویسنده وبلاگ مهربانی شما چه رنگیست) بیرون نمیومدم. اولین بار خبر رو تارا توی یه کامنت دیروز صبح بهم داد. از عصر روز قبل دلم گرفته بود و حال بدی داشتم. بیخودی بغض کرده بودم و گاهی بی دلیل اش

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:01

دیروز عصر رفتم خونه ی دخترمهربون. دخترش سه ماهه شده. خیلی وقت بود دلم میخواست یه نوزاد رو توی بغلم بگیرم و صورتش رو بچسبونم به صورتم.دخملی بانمک و شیرین بود. اما خیلی سخت شیر میخورد و خیلی  بد شیر رو هضم میکرد. به نوعی پروتئین که در شیر پستاندار

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 18:53

دیروز غمگین بودم. همکلاسی هم اخمو بود. صبح خیلی عصبانی بود. ظهر بی حوصله بود، غروب  اما خسته.عادت کردم به اینکه همیشه خوب باشه. حداقل با من همیشه خوب باشه.دیروز که غمگین بودم، همکلاسی هم خوب نبود. غمگین تر شدم. این مرتبه یه جور دیگه. شبیه بچه ای

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 18:53

امروز باید یه کار آماری تو بخش پیشبینی و برنامه ریزی تولید انجام بدم. منتظرم که ایمیلی رو که دیروز از دفتر تهران ارسال شده، مدیر جان برام فوروارد کنه. از دیروز تا همین لحظه من منتظرم. ولی هیچی که هیچی. حالا هی از تهران تماس میگیرن و میگن، پس کو برنام

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 18:53

نمیدونم براتون گفتم یا نه؟! من آدمی هستم که خیلی توی رودروایستی گیر میکنه. کلا خیلی اوقات نمیتونم به کسی که چیزی یا انجام کاری رو ازم میخواد، نه بگم.و اکثرا خودم بابت این موضوع عذاب میکشم.اما الان مدتی هست که دارم روی خودم کار میکنم و فکر میکنم

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:06

من هر روز صبح و عصر یعنی روزانه حداقل دوبار سوار ماشین های سواری(تاکسی، گذری، خطی و ...) میشوم و در زمینه ی تنوع انواع راننده ها و ماشین هایشان تجربیات زیادی دارم.۱_  ایستاده ای منتظر و یک ماشین تر و تمیز و مرتب همراه با راننده ای که ظاهری موجه

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:06

خیلی خسته بودم. از صبح داشتم پای کامپیوتر با فرم های ایزو و یه عالمه داده و اطلاعات سر و کله میزدم. چشمام به سختی باز میموند. گشنه بودم. برای ناهار رفتم سالن غذاخوری. هنوز دو قاشق غذا نخورده بودم که یه موی فر ریز لای غذا دیدم. ( کارگر آشپزخونه مرخصی

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:06

صبح جمعه که باید بخوابی، ساعت هفت صبح بیدار بشی و ببینی آسمون تاریکه. بعد چند لحظه نور خیره کننده ی رعد و در پی اون صدای وحشتناک  تندر. به قول قدیمیا " آسمون قلمبه" . پشت سر همه ی اینا صدای ضربه های بارون بر روی برگ درخت های چنار و توت

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:06

وای وای وای.من چقدر دیشب و امروز از کامنتهاتون انرژی گرفتم. یعنی اگه میدونستم این بحث جهیزیه میتونه دوستای خاموش رو روشن کنه و چنین کامنتهای زیبایی برام به ارمغان بیاره، زودتر از اینها میرفتم سراغ جهیزیه. فقط توی کامنت ها جای مهندس دیوانه و امیر آقا

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:45

حوصله سی*یاس*ت رو ندارم. چطوره اصلا اسمش رو بذارم روسیاهگری.بله داشتم میگفتم که حوصله ی روسیاهگری رو ندارم. از بحث های مربوط به اون گریزانم. سراغش نمیرم و ازش فرار میکنم.  درموردش اطلاعات زیادی هم ندارم. میدونم چیز خوبی نیست. بدجور آدم رو درگیر

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:45

چند روزی میشد که صحبت های من و همکلاسی در حد چند جمله  بود و اکثرا مربوط به کار میشد.دیشب موقع خواب که تماس گرفت بهش گفتم: فردا زود برمیگردی خونه؟(البته منظور از زود یعنی ساعت پنج از شرکت بیرون اومدن و ساعت شش و نیم تا هفت به خونه رسیدن بود)گفت:

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:45

خوب جوونم براتون بگه که از صبح من یه لیست مختصر نوشتم از وسایل خونه که باید برای جهیزیه بخرم ( البته خیلی مختصر ) اونوقت همین چند قلم حسابی فکر منو درگیر کرده. خانم مسئول فنی هم همفکریهای خوبی میکنه. از صبح درگیر یخچال و گاز و جاروبرقی بودیم. اون یکی

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 9:52

ظهر با مادر حرف میزدیم ناگهان حرف رسید (حرف رو رسوند) به پنهان کاری های اطرافیان.گفت: میدونستی فلانی نامزدی اولش با عقد بوده و بعد از رفتن به فنلاند، پسره عقد رو باطل کرده و دختره تو فنلاند دوباره ازدواج کرده؟ گفتم : خوب ؟!!!گفت: ببین مردم چه زر

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:57

چهارده سالم بود که از تهران رفتیم شمال. اوایل ذوق داشتم که کنار فامیل هستیم. اما چند ماه بعد،....بدجور خورد توی ذوقم.من بچه ی روابط فامیلی نبودم.من بچه ی فرهنگ های شهرهای کوچیک نبودم.دنیای من بزرگتر از دنیای کوچیک شهرستان بود.من دوست نداشتم تمام فک و

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:57

عصبانی بودم. از وعده های عملی نشده توسط کارفرما. از تبعیض های محیط کار.از تبعیض های کاری بین زنان و مردان.از اینکه نمیدونم باید خونه رو عوض بکنم یا نه.از اینکه چون اینجا سرویس از تهران داره و اگر من و همکلاسی ازدواج کنیم، فعلا میتونم همینجا بمونم تا کار مناسب پیدا کنم و به همین دلیل دنبال شغل مناسب تر نمیگردم.از اینکه معلوم نیست قراره چی بشه.از اینکه با این تورم و این افزایش حقوق سالیانه

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 ساعت: 11:08

لعنت به این غمگینی مفرط که در وجودم ریشه دوونده. 

لعنت به این توقع بی جای من از آدم ها که فکر میکنم خودشون باید بفهمند.

*****

غمگینم و این غم دست از سرم برنمیداره. 

از وعده های عملی نشده عصبانیم.

حس میکنم به پوچی رسیدم.

به جای پیشرفت در کار، دچار پس رفت شدم.

خسته ام.

ناشکرم.

احتیاج به تنبیه شدن دارم.

آرزوهام همگی به باد رفتند.

میترسم آرزوی جدید داشته باشم. میدونم اونم فنا میشه. نباید بهش فکر کنم.

آرزویی ندارم.

آدمِ بی آرزو، یه آدمِ مرده است.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 ساعت: 11:08

آدم ناامیدی نیستم. آدم قدرنشناسی هم نیستم. تنها چیزی رو که نمیتونم تحمل کنم اینه که کسی بهم قولی بده، وعده ای بده ولی سر قول و قرارش نمونه.از انتظار کشیدن بیخودی، متنفرم.همه ی ما آدم ها گاهی تلخ میشیم. گاهی خسته میشیم و گاهی غیرقابل تحمل.منم اینجا گاهی تلخ میشم.امروز به همکلاسی میگم ببخش که گاهی خیلی تلخ میشم. میخنده و میگه: شکلات تلخی، اونم خوشمزه است.****امروز صبح تلخ بودم. با خوندن نو

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 ساعت: 11:08

سلام. صبح زیبای اردیبهشتی شما به خیر و شادی.صدای مرا از داخل رختخوابِ خونه ی مامان میشنوید.دیروز لعد از کار یه راست اومدم شمال. به ولایت که رسیدم رفتم شیرینی فروشی مورد علاقه ی مامان و خواهرک و نون خامه ای و ناپلئونی خریدم و رفتم خونه. مامان که در رو لاز کرد، اومد  رو پله های ایوون و با دیدن من به خواهرک گفت: بیا شیرینی خریده برات. بعد خطاب به من گفت: نشسته و میگه خداکنه رافائل که میاد شیرینی

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 ساعت: 11:08

 برنامه تغییر کرد. میرم تهران تا بریم خونه ی یه دوست مشترک. دوستی که خیلی برامون عزیز و قابل احترامه.****من یه جورایی آدم خود درگیری هستم. وقتی میخوام اولین بار جایی برم یا کسی رو ملاقات کنم نوع لباسی که میپوشم خیلی برام مهمه. اصلا دوست ندارم توی محیطی ظاهر بشم که احساس کنم خیلی متفاوت از بقیه هستم و توی چشم.این دوست عزیز از همکاران قدیم و دوستان همکلاسیه که برای من هم خیلی قابل احترامه.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

دیروز عالی بود. خوش گذشت. یه زن و شوهر که نه سال از من کوچیکترند و پانزده سال از همکلاسی.همکار که قدیم ترها از کارمندهای همکلاسی بود، اونقدر از همکلاسی تعریف کرد که من ته دلم شرمنده شدم بابت بعضی چیزهایی که بیخودی ازشون ناراحت میشم. خانمش یه خانم به تمام عیار. صبور و مهربون و شیرین. واقعا لذت بردم از اینکه چند ساعتی رو کنارشون گذروندم. وقتی میبینم دو نفر تا این حد با هم جور هستند و همدیگ

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

موضوع خواستگار خانم مسئول فنی منتفی شد. آقا ی داماد بسیار مشکوک، بسیار ضد و نقیضگو، بسیار مخفی کار و بسیار متوقع بودند.یاد حرف پدر خدابیامرز افتادم. با اینکه پدر خودش توی سن سی و هفت سالگی ازدواج کرده بود( البته به این دلیل که سال ها ایران نبود و با عقاید خاصی که داشت دوست نداشت زمانی که خارج از ایران هست ازدواج کنه) با این حال همیشه میگفت: مردی که بالای چهل سالگی بخواد ازدواج کنه و تا اون سن

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

همکلاسی امشب به یه مهمانی خیلی خاص و مهم کاری دعوت شده. زنگ زده و در حال صحبت میشنوم که صدای تق و توق میاد. ازش میپرسم که چه کار میکنه؟ میگه داره کفشاشو واکس میزنه.خنده ام میگیره. این یعنی توی اتاق کارش واکس هم داره. البته ایشون در زمینه لباس پوشیدن بسیار بسیار مرتبه و همیشه لباس هایی مناسب با محیطی که قراره اونجا باشه به تن میکنه و صدالبته که اتو و واکس و ادکلن هرگز فراموش نمیشه. حالا کپل جا

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

دوستان سلام.چون سوال پرسیده بودید بهتر دیدم اینجا براتون یه توضیح مختصر بدم.این نماشگاه یه نمایشگاه تخصصی در ارتباط با معرفی شرکت ها و محصولات آنها در زمینه واردات و تولید مواد اولیه و محصولات شوینده و آرایشی و بهد اشتیه.شوینده ها مثل شوینده های خانگی: پودرهای لباسشویی، مایعات ظرفشویی و دستشویی، شامپو های موی سر، شامپو فرش، شیشه پاک کن، ژل های بهداشتی، صابون ها، شامپو های بدن و ......آرایشی و بهدا

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

قشنگ بلده چجوری قبل از تعطیلات، قبل از رفتن به تهران، قبل از خوشحالی کردنم بهم ضد حال بزنه.توی رویاهام میدیدم که مثل قدیما یه سفره عقد کوچولو پهن کردیم تو سالن پذیرایی و دور تا دور  سالن رو میز و صندلی چیدیم و من  و همکلاسی نشستیم پشت سفره و عاقد داره خطبه ی عقد رو میخونه و یه تعدادی از فامیل های نزدیک هم داریم که دورتا دور نشستن رو صندلیا. خیلی وقته که این رویا رو دارم.اونوقت امروز

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

تمام عمرم باب دلم  خانواده  زندگی کردم. از لباس پوشیدن و خرید کردن و کلاس های تفریحی رفتن تا انتخاب رشته ی تحصیلی و دوستان و نوع رفتار در جامعه.سال چهارم دبیرستان (عاشق رشته ی ریاضی بودم و درس فیزیک؛  دوست داشتم  مهندسی مکانیک بخونم ولی گفتن باید بری تجربی برای پزشکی) رتبه من هزارو هشتصد شد و گفتن احتمال پذیرش در رشته ی پزشکی نداری. پدر گفت یک سال بمون خونه و بخون برای سال بعد.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

امروز عالی بود.خدارو صد هزاران بار سپاس.همکلاسی اومد ترمینال دنبالم و با هم رفتیم نمایشگاه. خیلی خوب بود. دوستان قدیم این صنعت رو دیدم و با بسیاری از دوستان همکلاسی آشنا شدم. همکلاسی توی این صنعت با خیلی ها دوست و آشناست و همین باعث میشه نوع برخورد بقیه هم با من فرق کنه. مخصوصا که همه جا منو به عنوان همسرش معرفی میکرد. (همسر واقعا واژه فوق العاده ایه)دوست سوئیسیِ همکلاسی خیلی باحال بود. از هم

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

امروز خانم مسئول فنی گفت: اگه من این جربزه ی آقای همکلاسی رو در یکی از خواستگارهام و یا یکی از مردهای دور و اطرافم میدیدم به هیچ وجه ولش نمیکردم و هرجور بود باهاش ازدواج میکردم. خیلی خوبه که آدم با کسی ازدواج کنه که دوستش داره، میشناستش و خیالش از بابتش راحته.یهو رفتم توی فکر. راست میگفت. دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی خوبه. راستشو بخواین من میترسم از عاشقانه هام بنویسم. میترسم یه  آدم

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

صفحه بندی